دوستت دارم بابا

 

مردی در حال ور رفتن با ماشین جدیدش بود. دختر 4 ساله اش

سنگی برداشته بود و بدنه ماشین را خراش می داد. وقتی مرد

متوجه شد با عصبانیت دست دخترک را گرفت و از روی خشم چند

ضربه محکم به دستش زد غافل از اینکه با آچار در دستش این

ضربات را وارد می کرد. در بیمارستان، دخترک بیچاره به خاطر

شکستگی های متعدد، انگشتانش را از دست داد. وقتی دختر

پدرش را دید، با چشمانی دردناک از او پرسید: «پدر انگشتانم کی

رشد می کنند؟» پدر خیلی ناراحت شده بود و حرفی نمی زد.

وقتی از بیمارستان خارج شد، رفت به سمت ماشین و چندین بار

به آن لگد زد. حالش خیلی بد بود. نشست و به خراش های روی

ماشین نگاه کرد. دختر نوشته بود:


 

دوستت دارم بابا

 

 

 

 

 

/ 53 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمّد عباس آبادی

راستی راجع به داستانت هم بايد بگم دختر چهار ساله سواد نداره که رو ماشين چيزی بنويسه و حتی اگه داشته باشه ميفهمه که نبايد رو ماشين بنويسه.

مانگه شــ_ــو

راز آرامش درون ، در دل بستن نیست این را بدان که در حقیقت هیچ چیز و هیچ کس به تو تعلق ندارد

سی سیب

[گل][گل][گل][گل]

شیما

خیلی قشنگه من خودم خیلی موتثر شدم

محدثه

وبلاگت عالیه[تایید][تایید][تایید] بهم سربزن[لبخند]

mohsen

fogholade bod,az onai ke dardo khob hes mikonan khosham miyad

M...R

وای اشک توچشام جمع شد[گریه][ناراحت]